تبليغاتX
چقدر راحت

چقدر راحت

مثل 8

گاهی انسان در اوج تمدن و شکوه فرهنگ و نبوغ عصر جديد به شدت نيازمند به جهالتهای اولین گامهایش در تاریخ زندگیش می شود (قرنها پیش)، تا به کوهستانهای ناپيدای تاريخ ، آنجا که مه غليظی از اسطوره و افسانه خوابيده است سفر کند دوره ای که اجدادمان اعتقاد داشتند همراه با خلقت هر انسانی خدايان برای او و همراه او پديده ای خلق می کنند تا او را در زمين همراه و همزاد باشد

و ندانستن چه زیبا بود

و جهان پر از جهل ما چه دلنشین بود

و هر نفس هستی پر از ردپاهای اهریمن و اهورا

و امروز خدایان چه زشتند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 23:16  توسط محمد  | 

یک وقتایی احمق بودن خیلی خوب هست (یک وقتایی)

و یک وقتایی خوب بودن چقدر بد هست و تازه باید برای این خوبی  تاوانی سنگین داد

چقدر راحت هستند بوته های که صمیمانه از بر خاکها سر می کشند  

بدون هیچ تپشی و التهابی

و در اعماق وجودشان تنها نیازشان شدن است حتی شدنی که نمی داند چه چیزیست

و جهل چه زشت هست . حتی در همسایگی گلی آرام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:50  توسط محمد  | 

آدمی هنگام آتشگرفتن خانه اش نهارش را فراموش می کند . آری. اما بعد از آتشسوزی نهارش را برسر خاکسترخانه اش می خورد
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:46  توسط محمد  | 


بعضی خاطرات آنقدر سبکند که هیچگاه در ذهن نمی مانند

مثل اولین زمزمه در اولین گام طلوع

مثل سرمای ازل در سایه شوم خورشید زمین

مثل یادگاری از خاطره ای که نباید باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:58  توسط محمد  | 

هیچ چیز پر جذبه تر از سکوت در انبوه نگاه ها نیست

مثل طلیعه شب به خروارها صبح که با لجاجت خورشید می خواهند بمانند

و هیچ یادگاری خاطره انگیز تر از یادی نیست که یادمان آورد حماقتهای شیرینمان

و چه خوب می مانند آنچیزهایی که نباید بمانند

بیچاره خدا اینها را یادش رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:22  توسط محمد  | 

بسیار دم زدن از خویش راهیست برای نهفتن خویش

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 11:14  توسط محمد  | 

چقدر جالب هست وقتی زندگی رو از نگاه تنگ یک نی می بینی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:9  توسط محمد  | 

سلام به تکرار . مثل روز

لعنت به عادت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:42  توسط محمد  | 

بیچاره کر از خواب بلند شده بود

و اصلا نفهمید که دیشب بلبلی در انزوای تنهاییش مرد

که آوازی در هیاهوی بلوای صبح جان داد 

که ساقه نازک خیالی در کف تلخ عقل خشکید

که چه راحت فریب خورد . فریب روز را فریب خورشید را فریب شعر را و فریب دوستداشتن را

که احمق بود

و چه خوب است احمق بودن

مثل هگل یا هایدگر و یا ....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 1:55  توسط محمد  | 

قداست و والایی هر چیز نه به شدت آن که به درازای آن می باشد

که در زمان همه چیز میمیرند

وه !! که چه مقدسند آنانی که می مانند و تن به زمان سرد نمی کنند و سر به آن نمی دهند

اما شاید چنین چیزی نباشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:19  توسط محمد  |